سايت عاشقانه
تصاوير عاشقانه,دنيا به من ياد داد,سخنان پند آموز,معناي واقعي وفا,معناي واقعي عشق,سايت عاشقانه,عكسهاي عاشقانه,عكسهاي زيبا,

اسمتون باچه حرفی شروع میشه؟

چهارشنبه 19 شهريور 1393



اسمتون باچه حرفی شروع میشه؟
الف : مغرور و خوشگل
ب : بسیارزیرک
پ : بسیار مغرور و دست نیافتنی
ت : افرادی خنثی
ث : بسیار ارام وسر به زیر
ج : حسود
چ : دیگران را به خاطر خودشان دوست دارید
ح : باحال و خوش گذرون و لوس
خ : کینه ای
د : به مادیات اهمیت میدهید
ذ : عشق برای شما مقدس ترین چیز است
ر : عاشق گاهی اوقات پشیمان
ز : ساده و بی کینه
ژ : دارای عمری کوتاه
س : دست و دلباز ترین افراد
ش : باسیاست
ص : بی صدا نیش میزنید
ض : ابراز عشق بلد نیستید
ط : افراد زود رنج
ظ : پرحرف
ع : مهربان و اغلب لاغر
غ : پول دوست ولی مهربان
ف : مشکلاتش را بروز نمیدهد
ق : هوس باز و بی کینه
ک : بسیار موذی وباسیاست
گ : عمر بلند
ل : انسان هایی. پیچیده
م : بسیار دوست داشتنی
ن : هنر مند ولی کمی مغرور و زیبا
و : مهمان نواز
ه : بااحساس
ی : مهربان ترین افراد
خوب خوب کدومی ناقلا‌.....




دو عاشق بودند

چهارشنبه 19 شهريور 1393





دو عاشق بودند که به یکی دگه از جان هم تیر بودند اما برای دختر مریضی پیدا شد که حالتش روز به روز خراباب میشد و همه ازش دور میرفت ام بچه هم کور شد و بین هم عروسی کردن بعد از مدت 20 سال دختر فوت کرد و بچه هم عینک ها خو را دور کرد و گفت دوستت دارم با وجود اینکه بچه کور نبود اما به عشق خود وانمود ساخت که کور است به این میگن عشق و 20سال عمر خود را از دست داد




‏دو عاشق بودند که به یکی دگه از جان هم تیر بودند اما برای دختر مریضی پیدا شد که حالتش روز به روز خراباب میشد و همه ازش دور میرفت ام بچه هم کور شد و بین هم عروسی کردن بعد از مدت 20 سال دختر فوت کرد و بچه هم عینک ها خو را دور کرد و گفت دوستت دارم با وجود اینکه بچه کور نبود اما به عشق خود وانمود ساخت که کور است به این میگن عشق و 20سال عمر خود را از دست داد‏






كريم خان زند

چهارشنبه 19 شهريور 1393


عکس ‏‎Sadaf Arazo‎‏



کریم خان زند و مرد درویش
درویشی تهی‌‌دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند.
کریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟
درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم.
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟

کریم خان در حال کشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟
درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.
خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد.
پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد.
روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت.
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت: نه من کریمم نه تو؛ کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.